به نام خدا
به سسسسسسسسسسسسسسسسلام رفقای گل گلاب چطورایین ؟ خوبین ؟ چه خبرا براتون خبر دارم دست اول
-
دیروز سر کلاس زبان نرفتم بعد وقتی که ساعت ۳۰/۷ دقیقه شب بود که یعنی نیم ساعت از تعطیل شدن کلاسمون می گذشت یهو دیدم تلفن زنگ زد بعد پا شدم برداشتم دیدم بهنوشه با آه و ناله می گه تارا من دیگه کلاس زبان نمیرم بعد بهش می گم چرا می گه آخه تو اگه بدونی کی اومده تو کلاسمون می گم کی می گه سپیده صالحی اومده تو کلاس ما اصلا جا خوردم حالا موندم برم کلاس یا نرم (آخه این سپیده خیلی آدم بد اخلاق و جدیه )
-
دو روز پیش که ما هنوز از این اتفاقات خبر نداشتیم و رفته بودیم کلاس بهنوش یهو هم چین می کنه ها تارا اصلا ازت توقع نداشتم اصلا انتظار یه همچین کاری رو ازت نداشتم تو و این کارا بعیده اصلا نه تنها من هیچ کسی انتظار یه همچین کاری رو نداشت از تو بعد هرچی بهش می گم چی شده دوباره اینا رو ادامه می ده بعد یهو معلممون گفت تارا اند بهنوش من دونت اسپیک این کلس (ببخشید من هنوز با انگلیسی این بلوگفا مشکل دارم ) منظورش این بود تو کلاس حرف نزنین بعد بهنوش یهو گفت آیم ساری (متاسفم) منم به نشونه تایید حرف بهنوش گفتم یس (بله) بعد دوباره بهنوش همون حرفا رو تکرار کرد بهش می گم حالا دوباره می گه حرف نزنینا بعد کلی وقت که سر منو خورده می گه لامپ اضافی رو تو ساعت اوج مصرف خاموش نمی کنی یعنی همین طور نگاش کردم .
-
دیروز که دو تا پسر دایی های گام تشریف اورده بودن خونه ما جایی نبود که از دست اینا سالم مونده باشه مامانمم می گه مامان بچه اند بذار خوش باشن گفتم نمی خوام خوش باشن
-
راستی من کارناممو گرفتم معدلم ۲۰ کامل کامل باورم نمی شد بهنوشم شده ۵۷/۱۹ حال می کنین ما دو تاچقدر درس خونیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/
-
منتظر نظرای قشنگتونم که اگه نظر ندین می شکنم یادتون نره ها
بای بای
به نام ا...
( تند بخونید ) به نام خداوند بخشنده مهربون سلام می کنم به همه بچه های کلی که الان نشستن پای اینترنتو دارن این وبلاگو می خونن
یادتون اومد کی میگه ؟ محسن برنامه سلام بهار
چقدر دلم براشون تنگ شده
-
دیروز با بهنوش تصمیم گرفته بودیم بریم سینما ( مثلا می خواست منو از این حال و هوا در بیاره ) رفتیم دم در هر سینمایی که رفتیم بهنوش از فیلمش خوششون نیومد خلاصه رفتیم دم در یه کلوپی بهنوش دو تا فیلم گرفت مادر زن سلام و میم مثل مادر بهش می گم بهنوش تو که اینا رو هر دوتاشو دیدی که میگه نه یادآوری گذشته خوبه بهش می گم اقلا یه فیلم شاد بگیر میم مثل مادرو که باید از اول تا آخرش گریه کنی میگه نه می دونی من چرا ای فیلمو گرفتم می گم نه چرا میگه به خاطر حسین یاری . اینو که گفت دیگه هیچی بهش نگفتم بعد بهش می گم بهنوش می خوای برگردیم دیگه خونه میگه آره حالا هر دومون راهی مترو شدیم .
-
توی مترو می بینم یهو میگه تارا گفتم چیه ؟میگه خیلی خوشگل بود می گم کی ؟ می گه نمی دونی اصلا ابروهاشو رفته نابود کرده بهش می گم بهنوش کی ؟ یهو می بینم گریه افتاده می گم چته چرا اینطوری می کنی ؟ تو مترو کسی رو دیدی ؟ بعد از یه ساعت که جونمو گرفته می گه نه منظورم حامد کمیلی بود گفتم الهی خفه شی .
-
بعد حالا یعنی از مترو پیاده شدیم همچین می کنه تارا گوشیتو بده . می گم چی کارش داری ؟ می گه بده کار دارم گوشیمو دادم دستش می بینم یه ۱۰ الی ۲۰ تا عکس متفاوت از امید زندگانی یه ۴۰ تا عکسم از زیبا بروفه ریخته رو گوشیم بهش می گم اینا چیه ؟ میگه نه دیدم امید زندگانی خوشگله گفتم یه چند تا عکس رو گوشیت داشته باشی بعد در ادامه می گه می دونی تارا می گم چی رو ؟ می گه من در عجبم . می گم دیگه برای چی ؟ می گه تو این همه دختر عمه پسر عمه داری این همه دختر دایی پسر دایی داری همشونم که گوشی دارن اونم چه گوشی های خفنی اما تو چطور یه آهنگی چیزی رو این گوشیت نمی ریزی برا همینه اینقد حافظه داری اما حالا اشکالی نداره چون من عشق امید زندگانیم و زیبا بروفه اینا رو برات ریختم رو گوشیت
-
یعنی فقط بهش نگاه کردم این همه حرف زد
-
تازه بعدش می گه من نمی دونم چرا نمی تونم بازیگرا رو دوس داشته باشم بهش می گم بهنوش تو از اول تا حالا که با هم اومدیم بیرون ۱۰ دقیقه از حسین یاری حرف زدی ۲۰ دقیقه از حامد کمیلی ۱ ساعت از امید زندگانی و زیبا بروفه خوبه کسی رو هم دوست نداری
-
بعد اومدیم خونه مامانم می گه شب می خوایم بریم خونه مامان بزرگ رفتیم گوشی من دست همه بود جز خودم و همه به صورت های مختلف عکس های امید زندگانی رو برای هم ارسال می کردن
مامانم میگه این بهنوشم حالش خوب نیست اصلا گفتم راست می گی مامان
خلاصه اینم از تفریح ما برای تغییر روحیه
نظر یادتون نره
منتظرما
بای بای
به نام خدا
سلاممممممممممممممممممممممممممم
خوبین ؟قرار بود حسابی از خجالتتون در بیام برا همینم کلی اینترنتو گشتم تا یه داستان خوشگل براتون پیدا کردم کاش داییم بود تا بهم بگه تو دیوونه ای خدا رحمتش کنه . خیلی جوون بود هنوز باورم نمی شه
بریم سر داستانمون :
می دونی ؟ یه اتاقی باشه گرمه گرم ... روشن روشن .... تو باشی منم باشم .... کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید .... تو منو بغل کنی که نترسم .... که سردم نشه .... که نلرزم .....اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار .... پاهاتم دراز کردی .... منم اومدم نشستم جلوتو بهت تکیه دادم ..... با پاهات محکم منو گرفتی ..... دو تا دستتم دورم حلقه کردی .... بهت می گم چشماتو می بندی ؟ می گی آره بعد چشاتو می بندی .... بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم ؟ می گی آره بعد شروع می کنی آروم آروم توی گوشم قصه گفتن .... یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن .... می دونی میخوام رگ بزنم .... رگ خودمو .... مچ دست چپمو .... یه حرکت سریع ... یه ضربه عمیق ... بلدی که ؟ ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم .... تو چشماتو بستی .... نمی دونی من تیغو از جیبم در میارم ..... نمی بینی که سریع می برم .... نمی بینی خون فواره می زنه .... رو سنگای سفید ... نمی بینی که دستم می سوزه و لبمو گاز می گیرم که نگم اااخ که چشاتو باز نکنی و منو ببینی ..... ت. داری قصه می گی .... من شلوارک پامه .... دستمو می ذارم رو زانوم .... خون میاد از دستم و می ریزه رو زانوم و از زانوم میریزه رو سنگا .... قشنگه مسیر حرکتش ... حیف که چشات بسته است و نمی تونی ببینی .... تو بغلم کردی ... می بینی که سرد شدم .... محکم تر بغلم می کنی که گرم بشم .... می بینی نامنظم نفس می کشم ..... تو دلت می گی آخی دوباره نفسش گرفت .... می بینی هرچی محکم تر بغلم می کنی سردتر می شم .... می بینی دیگه نفس نمی کشم .... چشماتو باز می کنی میبینی من مردم .... می دونی من می ترسیدم خودمو بکشم از سرد شدن .... از تنهایی مردن .... از خون دیدن ... وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم ... مردن خوب بود آرومه آروم ... گریه نکن دیگه .... من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدیااااا .... بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی .... گریه نکن دیگه خب ؟ دلم می شکنه .... دل روح نازکه ... نشکونش خب ؟
وقتی دفعه اول اینو خوندم گریه ام گرفت امیدوارم به دلتون چسبیده باشه
دلم برای سلام بهار تنگ شده
برا شما ها هم دلم تنگ شده بود
برای عزیزترینم هم که چند وقتیه از بینمون رفته دلم تنگ شده امروز صبح مامان بزرگم تو اتاق دایی ام نشسته بود داشت گریه می کرد خیلی دلم گرفت
تورو خدا نظر یادتون نره ها
خدا نگهدار
به نام خدا
دیدم الان اصلا وقت دپسردگی و افسردگی و این حرفا نیست درسته داییمو یعنی عزیز ترین کسمو از دست دادم ۲۴ سالش بود دلم براش تنگ شده اما امروز با یکی حرف زدم که از تو لاکم درم اورد . بهنوش خیلی وقت بود باهم حرف نزده بودیم کلی دلم براش تنگ شده بود وقتی جریان تصادف محمدرضا رو براش گفتم در حالیکه داشتم اشک می ریختم خیلی دلش گرفت اما یه چیزی بهم گفت که از صبح تا حالا خیلی رو فرمم
اصلا فک نمی کنم هیچکس به اندازه من گریه کرده باشه تو این چند روزه
راستی عکس وبلاگم قشنگه دوسش دارین دربارش نظر بدین من فردا یعنی شنبه امتحانام تموم میشه به به به
می خوام یه سری کلاس باحال با رفقام برا خودم جور کنم حالا بعد آمار کلاسا رو براتون می زنم البته اگه این کلاسا رو بذارم به عهده مامانم که عبارتند از :
زبان ( چون بسی من علاقه دارم ) فیزیک ریاضی و...... اصلا مامان من اهل حال نیس حالا تو آپ بعدی علتشو براتون می زنم
بهم سر بزنین راستی ببخشین چون این چندروزه رو فرم نبودم نتونستم مطلب براتون جور کنم حالا دفعه بعدی حسابی از خجالتتون در میام
مارو بی نظر نذارینا
بای بای
به نام خدا
سلام
امروز می خوام براتون یه داستان تعریف کنم یه داستان واقعی یه داستان غم انگیز
نه نمی خواد به خدا نوشته بودمش اما .... بعد براتون می گم اگه چند روزی نیومدم ببخشید خیلی غم انگیزم
خداحافظ
تو رو خدا نظر یادتون نره ها
